كدام بخش های وبلاگ را می پسندید ؟









تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

وب هکس

تاریخ روز اوقات شرعی



 
 
نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : جمعه سوم دی 1389
نظرات
مخوان ای کولی پاییز!

سرود سرد غمگینت

- در این بغض کبود شام-

خروش خسته‌ی آه مرا ماند

به تصویر کبود جنگل سبز امید من

که می‌سوزد چنین ناکام

مخوان ای کولی پاییز!

غریو شیونت ای نوحه‌خوان دوره‌گرد کوچه‌های باغ

به سوگ برگ‌ریز نابه‌هنگام کدامین سبز امید است؟

در این پاییز- در پاییز ماه و سال-

در این پرپر هزاران باغ

در این هنگامه‌ی افشاندن پیوندها

از بیم تاوان گران‌باری

ترا پروای بیجای کدامین طره‌ی بید است؟

مخوان ای کولی پاییز!

مگر آداب سوگ و سوگواری را نمی‌دانی؟

و یا بر جنگل من،

- آن برافرازنده قامت،

آن امید سبز،

که آن‌سان سوخت

ناگاهان

درون دوزخ مرداد-

می‌گریی؟

مخوان ای کولی پاییز!...

" نعمت میرزا زاده م.آزرم"

نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : جمعه سوم دی 1389
نظرات


پاییز
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور

پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور

عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار

هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

منصور اوجی


مرتبط با: اشعار پاییز ,
نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : یکشنبه دوم آبان 1389
نظرات

در ارتفاع ز غم نپرهیزم
من آبروی خزانم شکوه پاییزم
مساحت شبم اینه دار اندوهم
شناسنامه عشقم ز شعر لبریزم
ز دودمان شهیدان سربدارانم
اگر به طره ی گیسوی یار آویزم
سپید جامه به خوناب شستشو دادم
غبار راه نشینم ، سبک به پا خیزم
رکاب باده کشید از خدنگ زار گذشت
دل کبوتری ام شد عروج کاریزم
حکایت است قلم شد به جای شمشیرم
شکایت از که کنم ؟ خنجر است مهمیزم
خزانی است دل بی شکیب سرکش من
سر ستیز مرا کشت ، با که بستیزم ؟
چه روزگار سیاهی بر این خراب گذشت
غمین مباش که امروز بگذرد نیزم
گذشت موسم پاییز زندگانی من
با جای ریزش باران من اشک می ریزم


مرتبط با: اشعار پاییز ,
نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : یکشنبه دوم آبان 1389
نظرات

زمین فصاحت برگ چنار را
به باد خسته ی پاییز می سپرد
هوا ترنم سودایی شکفتن را
ز نبض بی تپش خاک می گرفت
غروب حرف خودش را
به گوش جنگل خاموش گفته بود
و شیروانی لال
میان دوده ی افشان شب شبح می شد
میان درهم هذیان من دو شعله ی سبز
نشست
به روی شیشه ی تار
ملال پرده شکست
و از حقیقت اشیا بوی شک برخاست
و با حقیقت اشیا بوی او پیوست
تمام پنجره ی من
خیال او شده بود
تمام پوستم از عطر آشتی بیمار
تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار
من از رطوبت سبز نگاه او دیدم
که در نهایت چشمش کبوتر دل من
قلمرویی ز برهنه ترین هواها داشت
و اشتیاق تب آلود بامهای بلند
در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت
ز روی پنجره ی من
خیال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم


مرتبط با: اشعار پاییز ,
برچسب‌ها: شعر پاییز ,
نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : دوشنبه دوازدهم مهر 1389
نظرات
****

"حسین منزوی"

عصر جمعه ی پاییز  

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم

بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد

 لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم

تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه

 آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد

 با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

خود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما

توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

 در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است

 من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است بیرنگم

 از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند

 و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم


مرتبط با: اشعار پاییز ,
نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : دوشنبه دوازدهم مهر 1389
نظرات

خسرو فرشید ورد

پـایـیــز

 پـایـیــز رفـتــه هــای مـرا آورد بـه یــاد 

 غمـهــای جـانفــزای مـرا آورد به یاد

مرگ بهار و سبـزه و گل ، مرگ خرمی

مـــرگ امــیــدهای مــرا آورد به یاد

آن بـرگ كــز تــن شــــاخـی شــود جـدا 

 یــار ز مـــن جــدای مرا آورد به یاد

گلهـای بیـوفـا كـه از ایـن بـاغ رفـتـه اند 

 دلــدار بیــــوفــــای مــرا آورد به یاد

كوهی كه زیـر خیـمـه ابـر آرمـیده است 

 غـمـهــای دیـــرپای مــرا آورد به یاد

هـوهـوی تـلخ بــاد و هـیـاهـوی نـاودان 

 زاری و هـای هـای مــرا آورد به یاد

پاییز پیر زرد رخ این فصل غم پرست 

 غمهــا ، گذشته های مــرا آورد به یاد


مرتبط با: اشعار پاییز ,
نویسنده : علی و فاطمه
تاریخ : شنبه بیست و هفتم شهریور 1389
نظرات

 پـایـیــز رفـتــه هــای مـرا آورد بـه یــاد 

 غمـهــای جـانفــزای مـرا آورد به یاد

مرگ بهار و سبـزه و گل ، مرگ خرمی

مـــرگ امــیــدهای مــرا آورد به یاد

آن بـرگ كــز تــن شــــاخـی شــود جـدا 

 یــار ز مـــن جــدای مرا آورد به یاد

گلهـای بیـوفـا كـه از ایـن بـاغ رفـتـه اند 

 دلــدار بیــــوفــــای مــرا آورد به یاد

كوهی كه زیـر خیـمـه ابـر آرمـیده است 

 غـمـهــای دیـــرپای مــرا آورد به یاد

هـوهـوی تـلخ بــاد و هـیـاهـوی نـاودان 

 زاری و هـای هـای مــرا آورد به یاد

پاییز پیر زرد رخ این فصل غم پرست 

 غمهــا ، گذشته های مــرا آورد به یاد


مرتبط با: اشعار پاییز ,
 
 


حرف دل،اینجا پناهم داده است

دلـبری قــولِ نگـــاهم داده است

درد دلـهـایـش دلِ دیــوانه بُـــــرد

دسـت ما بگرفت و تا میخـانه برد

اوکه زینجـا رفت و ما را غم گرفت

حرف دل با رفـتـنـش مـاتـم گرفت

........................................

وبلاگ شخصی علی کوچکی
با همکاری خوب دخترم فاطمه

........................................

meikhaane@yahoo.com

meikhaane@gmail.com


علی و فاطمه